|
توی تمام هستی من، توی شمع زندگیه من، گر بسوزی می سوزم، گر خاموش شوی مرا نیز خاموش کردی، گر روزی تمام شوی آن روز روز مرگ منه،
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم. ای کاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت بر رويت می گستراندم. ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که آسمان چشمهايت ابری می شد باريدن می گرفتم. ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم. ای کاش می توانستم يک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم. ای کاش می توانستم سايه باشم تا نزديک ترين کس به تو بودم
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن
عشق يعنی. عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من.
تو که قصد جدایی کرده بودی خیال بی وفایی کرده بودی چرا با این دل خوش باور من زمانی آشنایی کرده بودی خدایا تارو پودم غم گرفته درون سینه ام ماتم گرفته الهی بشکنه آن که آخر دو عاشق را چنین از هم گرفته خداوندا دلش را مهربان کن همیشه خاطرش را شادمان کن
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي...
اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.
گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت : سيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده. دوست دارم ديوونه
مثل آسمون که تنها امیدش چندتا ستارست دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست سر انگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش در نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهـــــــت داشتن شب های تارم با خیال روی ماهـــــــت
اگر دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم
عشق بازي نيست
آب حیوان خواهی و جان دوستی جان چه خواهی کرد، بر جانان فشان در ره جانان چو مردان جان فشان نظر بدین بازم میزارم
جملهی مرغان شدند آن جایگاه بیقرار از عزت آن پادشاه شوق او در جان ایشان کار کرد هر یکی بی صبری بسیار کرد عزم ره کردند و در پیش آمدند عاشق او دشمن خویش آمدند لیک چون ره بس دراز و دور بود هرکسی از رفتنش رنجور بود گرچه ره را بود هر یک کار ساز هر یکی عذری دگر گفتند باز
سـحرگاهان کـه مخـمور شبانه
|
About![]()
با سلام خدمت تمامي كساني كه من رو قابل دونستند و به اين وبلاگ سري زدند من مجيد هستم و ملقب به ريش قرمز و اميدوارم لحظاته خوبي رو اينجا سپري كنيد مطالب اين وبلاگ حرفهاي دل تنها مانده ي من است و هزاران نفر همانند من
Home
|