|
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردندچون هيچ ندارد مي گريد.) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است و قيمت اشک عشق
اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميش***ه و ميره . دومين کسي رو که دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلتو بدتر ميشکنه و ميزاره ميره . بعدش مياي ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميش***ي که انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يکي ديگه ... اينطوريه که دل همه آدما ميشکنه و عشقي وجود نخواهد داشت .
گاهی از یاد خیلی چیزها اشک میریزم به یاد خدایی که در اوج خداییش تنهاست به یاد خدایی که در اوج عظمتش نمیپرستندش به یاد شیطانی که در اوج شیطنتش خیلی ها دنبال می دوند به یاد بنده ای که در اوج بنده ایش احساس خدایی میکند به یاد گناهی که در اوج لذتش تباهمان می کند به یاد عبادتی که در اوج مقامش انجامش نمی دهیم به یاد توانایی که در اوج تواناییش خدایش را فراموش می کند به یاد ناتوانی که در اوج ناتوانیش خدا را دارد به یاد عاشقی که در اوج عشقش رها می شود و تنها
آرزوهایت را روی کاغذ بنویس و یکی یکی از خدا بخواه ،از یاد خدا نمیره ولی از یاد تو میره که \" آنچه امروز داری همون خواسته دیروز توست\"
&& اگر خورشيد با مرگ برود تمام درختان، شكل من خواهند بود بي خورشيد بي بانو...!! &&
فرشته ي من، تمام هستي و وجودم، جانان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آن هم با مداد برايم نوشته بودي كه تا قبل از فردا وضعيت جا و مكانِ تو مشخص نمي شود. چه اتلاف وقت بيهوده اي! چرا بايد اين غم و اندوه عميق وجود داشته باشد؟ آيا عشق ما نمي تواند بدون اين كه قرباني بگيرد ادامه پيدا كند؟ بدون اين كه همه چيزمان را بگيرد؟ آيا مي تواني اين وضع را عوض كني اين كه من تماماً به تو تعلق ندارم و تو هم نمي تواني تمام و كمال، از آنِ من باشي؟ چه شگفت انگيز است! به زيبايي طبيعت كه همان عشق راستين است بنگر تا به آرامش برسي، عشق هست و نيست تو را طلب مي كند و براستي حق با اوست. حكايت عشق من و تو نيز از اين قرار است. اگر به وصال كامل برسيم ديگر از عذاب فراق، آزرده نخواهيم شد. بگذار براي لحظه اي از دنيا و مافيها رها شده و به خودمان بپردازيم، بي گمان يكديگر را خواهيم ديد. از اين گذشته نمي توانم آن چه را در اين چند روز در مورد زندگي ام به آن پي برده ام در نامه برايت بنويسم. اگر در كنارم بودي، هيچ گاه چنين افكاري به سراغم نمي آمد. حرف هاي بسياري در دل دارم كه بايد به تو بگويم. آه! لحظه هايي هست كه حس مي كنم سخن گفتن كافي نيست. شاد باش- اي تنها گنج واقعي من، بمان- اي همه ي هستي من! بدون شك خدايان، آرامشي به من ارزاني خواهند داشت كه بهترين هديه است.
... بيا... همان گونه كه هستي بيا دير مكن/... گيسوان مواجت آشفته. فرق مويت پاشيده. بيا دلگير مشو ... بيا همان گونه كه هستي. بيا دير مكن/ چمن ها را پايمال كرده به سرعت بيا. اگر چه مرواريد هاي گردنبندت بيفتد و گم شود./ باز بيا و دلگير مشو/ از كشتزارها بيا، تندتر بيا ابرهايي كه آسمان را پوشيده است مي بيني/ در طول رود كه در آن ديده مي شود. دسته پرندگان وحشي در پروازند. بادي كه از روي چمن ها مي گذرد و هر آن شدت مي گيرد باد آن را خاموش خواهد كرد چه كسي مي تواند ترديد داشته باشد كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده اي/ زيرا ديدگان طوفانيت از ابرهاي باراني هم سياه ترند اگر هنوز حلقه ي گل بافته نشده، چه مانعي دارد؟/ اگر زنجير طلايت هم بسته نشده آن هم بماند آسمان از ابر آكنده است دير شده همان گونه كه هستي بيا... بيا فقط بيا
از بندگي تو سر نتابم *** روي از سخن تو برنتابم
من نمی دانم
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
افسانه ی من به پایان رسیده است و احساس میکنم که این آخرین منزل است دیگر نه بانگ جرس کاروانی دیگر نه آوای رحیلی تنها آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت همنشین تنهایی جاودانه من است
يادمه يه روز بهت گفتم: بي تو ميميرم و نيستي تو كجايي...تو كجايي...كه ببيني؟ مي شكنم بي تو نيستي..... به سراغم نميايي كه ببيني....
ما نوشتيم و گريستيم ما خنده كنان به رقص بر خاستيم ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ... كسي را پرواي ما نبود. در دور دست مردي را به دار آويختند : كسي به تماشا سر برنداشت ما نشستيم و گريستيم ما با فريادي از قالب خود بر آمديم . شاملو |
About![]()
با سلام خدمت تمامي كساني كه من رو قابل دونستند و به اين وبلاگ سري زدند من مجيد هستم و ملقب به ريش قرمز و اميدوارم لحظاته خوبي رو اينجا سپري كنيد مطالب اين وبلاگ حرفهاي دل تنها مانده ي من است و هزاران نفر همانند من
Home
|