|
در کوچه هاي خلوت بي هدف تنهاست و سرگردان تکه اي از وجود خود را گم کرده اواره سرگردان نگاهي بي هدف دنبال چيزي که خود نيز نمي داند سرگردان خيابان خلوتتر از ان است که با او همدردي کند زمين و زمان مرده ان حرکت ندارند مردمان اين ديار نيز احساس ندارند نمي يابد ان پاره ي تن خود را باز تنهاست در گوشه اي با چشمان گريان باز تنهاست سالها ست به نقطه ي خيره تنهاست منتظر يک نگاه يک نشانه با يک کوچه بي انتها همراست مردمان خنده کنان مي گويند باز ديوانه ي ديگر با روياي خود همراست چشم انتظار در گوشه اي مرگ را مي خواهد هنوز وطن را در ياد دارد وجودش يارش عشقش در وطن است چشمانش باز در وطن است چه زيباست چه زيباست روياست مردمان نگاه مي کنند به گوشه ي پيري عاشق افتادست سالهال بود چيزي را از خدا مي خواست منتظر يک نگاه بود اواره بود وطن زادگاه عاشقان را مي خواست عشقش يارش را مي خواست وطن را مي خواست جواب انتظارش را مي خواست اما نه اميدي نبود مرگ را مي خواست تنهايي بي پايان را مي خواست
دل ما دير زمانيست که مي پندارد "دوستي" نيز گلي است، مثل نيلوفر و ناز، ساقه ترد ظريفي دارد. بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد، جان اين ساقه نازک را، -دانسته- بيازارد.
تا سحر اي شمع بر بالين من امشب از بهر خدا بيدار باش سايه ي غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام اميدم به خون آغشته شد تيرهاي غم چنان بر دل نشست آه اي ياران بفريادم رسيد ور نه مرگ امشب بفريادم رسد گريه ي فرياد بس کن شمع من بر دل ريشم نمک ديگر مپاش قصه ي بي تابي دل پيشم مکن امشب از بهر خدا بيدار باش جز تو اي مونس شبهاي تار در جهان ديگر مرا ياري نماند شمع سوزانم تو خاموشم مکن گر چه دور هستم زتو اما فراموشم مکن
لحظه ديدار نزديک است. باز من ديوانه ام، مستم. باز مي لرزد، دلم، دستم. باز گوئي در جهان ديگري هستم. هاي!نخراشي بغفلت گونه ام را، تيغ! هاي نپريشي صفاي زلفکم را، دست! و آبرويم را نريزي دل! - اي نخورده مست – لحظه ديدار نزديکست
قند عسل من! غزل من! گل نازم! کوته شده ي رشته اميد درازم! خرم شده اکنون چمن ديگري از تو اي ابر نباريده به صحراي نيازم! با شوق تو عالم همه سجاده عشق است آه اي دهن کوچک تو، مهر نمازم! شايد که رسم با تو بدان عشق حقيقي ابرويت اگر پل زند از عشق مجازم شايد که از اين پس به هواي تو ببندد از هر هوسي چشم، دل وسوسه بازم بزداي غبار از رخم و پنجه ي مهري بر من بکش، آنگاه بساز و بنوازم بنواز که صد زمزمه ي عشق نهفته است خاموش و فراموش به هر پرده ي سازم اينک تو و آن زخمه واينک من و اين زخم خواهي بنوازم تو و خواهي بگدازم من گم شده بودم که مرا يافت برايت عشق و سپس افکند به آغوش تو بازم
بر من گذشتي، سر بر نکردي از عشق گفتم، باور نکردي دل را فکندم ارزان به پايت سوداي مهرش در سر نکردي گفتم گلم را مي بويي از لطف حتي به قهرش پرپر نکردي ديدي سبويي پر نوش دارم با تشنگي ها لب تر نکردي هنگام مستي شورآفرين بود لطفي که با ما ديگر نکردي آتش گرفتم چون شاخ نارنج گفتم:نظر کن !سر بر نکردي
دلم گرفته ، ای دوست! هوای گريه با من
زندگی باهمین غم ها خوش است
روي من شرط نبند جاي تکخال قمار جاي يک اسب سياه پاي ميدان شکار بر سرم عشق نپاش مثل باران تگرگ مثل يک شوخي تلخ بين مهماني مرگ پشت من راه نيا همچو يک عاشق ناب باورت را نفرست رو به من، رو به سراب هستي ات را نفروش به پريشاني من بخت پرواز نبين روي پيشاني من بيش از اين لاف مباف پشت اين نغمه سرد روي من تاس نريز جاي يک تخته نرد
کاش در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم
|
About![]()
با سلام خدمت تمامي كساني كه من رو قابل دونستند و به اين وبلاگ سري زدند من مجيد هستم و ملقب به ريش قرمز و اميدوارم لحظاته خوبي رو اينجا سپري كنيد مطالب اين وبلاگ حرفهاي دل تنها مانده ي من است و هزاران نفر همانند من
Home
|