|
در کوچه هاي خلوت بي هدف تنهاست و سرگردان تکه اي از وجود خود را گم کرده اواره سرگردان نگاهي بي هدف دنبال چيزي که خود نيز نمي داند سرگردان خيابان خلوتتر از ان است که با او همدردي کند زمين و زمان مرده ان حرکت ندارند مردمان اين ديار نيز احساس ندارند نمي يابد ان پاره ي تن خود را باز تنهاست در گوشه اي با چشمان گريان باز تنهاست سالها ست به نقطه ي خيره تنهاست منتظر يک نگاه يک نشانه با يک کوچه بي انتها همراست مردمان خنده کنان مي گويند باز ديوانه ي ديگر با روياي خود همراست چشم انتظار در گوشه اي مرگ را مي خواهد هنوز وطن را در ياد دارد وجودش يارش عشقش در وطن است چشمانش باز در وطن است چه زيباست چه زيباست روياست مردمان نگاه مي کنند به گوشه ي پيري عاشق افتادست سالهال بود چيزي را از خدا مي خواست منتظر يک نگاه بود اواره بود وطن زادگاه عاشقان را مي خواست عشقش يارش را مي خواست وطن را مي خواست جواب انتظارش را مي خواست اما نه اميدي نبود مرگ را مي خواست تنهايي بي پايان را مي خواست
|
About![]()
با سلام خدمت تمامي كساني كه من رو قابل دونستند و به اين وبلاگ سري زدند من مجيد هستم و ملقب به ريش قرمز و اميدوارم لحظاته خوبي رو اينجا سپري كنيد مطالب اين وبلاگ حرفهاي دل تنها مانده ي من است و هزاران نفر همانند من
Home
|